لبهایم را بهم دوختم
تو را می دیدم که داری می روی
خاموش ماندم....
دستهایم را مشت کردم تا تو را در آغوش نگیرند
تو می رفتی....
بی آنکه به من نگاهی بکنی
تو می رفتی و نمی دانستی در دلم چه غوغاییست
تو رفتی و گفتی که باز می گردی....
و امروز:....
لبخند را بر لبانم خشک کردی
و امروز فهمیدم که شاید....
امروز فهمیدم که شاید....
...هرگز باز نگردی....
ولی باز منتظر خواهم ماند!!!!....