تبليغاتX
سرزمین رویاها
سرزمین رویاها

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN



سر این کو چه ی ما

سر این کوچه ی

تو این سرزمین

دخترکی تنها گریه می کرد

سر این کوچه ی ما

اونجا که تو نبودی

دخترک به یاد تو گریه می کرد

سر این کوچه ی ما

تو دل گرگای دنیا

دخترک به نقطه ای که آخرین بار ایستاده بودی نگاه می کرد

سر این کوچه ی ما

دختری دل شکسته از این زمونه ناله می کرد

دخترک گناهی نداشت

دخترک عاشق بود

دخترک تو رو نداشت

دخترک تنها بود

دخترک بیاد روزای خوش گریه می کرد

تا از اون بالا بیای دوباره

دخترک تنها بود

دخترک بی تو بود

دختر دل شکسته اما

هنوزم عاشق بود

دخترک تنها بود

دخترک بی تو بود

دختر دل شکسته اما

نا امید نبود

اون می گفت برمی گردی

دل دخترک نا امید نبود

اون می گفت

وقتی گفتی دوستش داری

زیر اون نگاهت له شد

اون می گفت

                                         تنهاش نمی گذاری

پنجشنبه سی ام شهریور 1385-22:47 -پانته آ

* |

باد

  نشستم یه گوشه کنار یه پنجره

  گرفتم دستم قلمی و کاغذی

  نوشتم تا که بمونه واسه همیشه

  نوشتم تا که بخونه اونکه نا مهربونه

  نوشتم از عشق ،از دل تنگم که توی این فاصله هاست که داره می پوسه

  نوشتم که دوباره شروع شده ..
   آره دوباره جدایی و آه کشی شروع شده

  دلم می خواد فریاد بزنم و بگم :

  آهای رفیق!
  مگه نگفتی میمونی واسه همیشه پیش دل خسته

  دلم می خواد گریه کنم و  بگم:

  آهای زمونه!
  دیدی اونم نامهربونه

  نوشتم و نوشتم تا که  خوابم برد...
 
   پای همون ورق!

  حالا دیگه می دیدمش...
  می خندید ...
  خوشحال بود...

  دستاشو می دیدم که مشت بود

  دستای کوچیکم و پیش روش بالا بردم
  ولی...

  ولی با مشتش کوبید تو دستم

  دردم گرفت و از شدت درد بیدار شدم

  حالا دیگه گریم نمی گرفت

  ولی بازم  نوشتم

  نوشتم برگرد ...
  یکی با آغوش باز در انتظارت

  می نوشتم که واسه همیشه داشته باشم حرف دلمو...
  اما بازم بازیه زمونه،

  باد رو آورد تو خونه...
  کاغذ و برددددد!
  کاغذ دل شکستم پر زد و رفت

  حالا حتی دیگه نای نوشتن هم ندارم ....  

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385-23:9 -پانته آ

* |

کجا رفتی؟؟؟

 

  نفهمیدم از کجا آمدی به کجا رفنی

  نفهمیدم چرا آمدی و چرا رفتی

  نفهمیدم عشقت چی شد

  نفهمیدم کی دوستت دارمی که  در آن روز بارانی روی اون  شیشه  نوشتی پاک  شد

  نفهمیدم دل مرا کجا بردی؟

 

  دارم یاس بالا می آورم ...

  دلم با ور ندارد

 

  بغض احساسم پیش رویت  شکست

  اشک لبهایم روی دستانت ریخت

 

  نفهمیدم چرا دستات رو مشت کردی

  نفهمیدم چرا رویت را برگرداندی

 

  رفتی با سکوت

  نفهمیدم چرا خداحافظی نکردی

 

  رفتی با غم

   نفهمیدم چرا دلت شکست

 

  جوابم رو ندادی

  نفهمیدم چرا با من قهری

 

  دلم رو با خودت بردی

  چرا پیش خودت نگه داشتی؟

 

  بگو.....

  چرا رفتی

 

  بگو ....

  چرا برنمی گردی

 

  بگو ...

  چرا به سرزمین رویا ها راهم دادی.....

 

  بگو.....

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385-22:3 -پانته آ

* |