نشستم یه گوشه کنار یه پنجره
گرفتم دستم قلمی و کاغذی
نوشتم تا که بمونه واسه همیشه
نوشتم تا که بخونه اونکه نا مهربونه
نوشتم از عشق ،از دل تنگم که توی این فاصله هاست که داره می پوسه
نوشتم که دوباره شروع شده ..
آره دوباره جدایی و آه کشی شروع شده
دلم می خواد فریاد بزنم و بگم :
آهای رفیق!
مگه نگفتی میمونی واسه همیشه پیش دل خسته
دلم می خواد گریه کنم و بگم:
آهای زمونه!
دیدی اونم نامهربونه
نوشتم و نوشتم تا که خوابم برد...
پای همون ورق!
حالا دیگه می دیدمش...
می خندید ...
خوشحال بود...
دستاشو می دیدم که مشت بود
دستای کوچیکم و پیش روش بالا بردم
ولی...
ولی با مشتش کوبید تو دستم
دردم گرفت و از شدت درد بیدار شدم
حالا دیگه گریم نمی گرفت
ولی بازم نوشتم
نوشتم برگرد ...
یکی با آغوش باز در انتظارت
می نوشتم که واسه همیشه داشته باشم حرف دلمو...
اما بازم بازیه زمونه،
باد رو آورد تو خونه...
کاغذ و برددددد!
کاغذ دل شکستم پر زد و رفت
حالا حتی دیگه نای نوشتن هم ندارم ....